به نام خدا
دوست داشتم وجودم را یکبار هم که شده به تصویر بکشم، یا حتا به قلم بیارم، ولی افسوس که اونقدر خالیم از پوچی که کاغذ سفید هم برایم زیادی محسوب میشه. مثله جسمی متحرک شدم، بدونه احساس، ولی پر از بغض، از همه چیز منزجر ولی محتاج تمنا،پر از علامت سوال، ولی خروار خروار… حتا نمیدونم جمله هام را چطور تموم کنم. مثله آتیشم ولی میسوزم و باز میسوزم، به امید قطره آبی که بروی من و برای من ریخته بشه، نمیخوام اشکی ببینم، ولی خدا میدونه چقدر اشک برای من ریخته شده، آخرش این که تنهام، و از روی تنهایی یاده بن بست قدیمی ام کردم، یاده علی سال ۲۰۰۸ افتادم ولی یادم نمیاد کی اون علی بودم، بهتره این خلوت هم تنها بزارم واسه اونی که بیشتر از من تنهاست، و برای همین بیشتر از من میاد اینجا،
یا حق