هو العالم
بعد از مدتها نوشتن اصلآ فکر نمیکردم که بخوام در این شرایط روحی چیزی بنویسم، با سارا بهم زدم،یعنی دیگه دوست دخترم نیست… خودم هنوز باورم نمیشه، اونقدر بدونه اراده و سریع اتفاق افتاد که هنوز باورم نمیشه، ولی باید عاقلانه عمل کنم… توی این شرایط که سارا داره اینقدر احساسی عمل میکنه اگه منم کم بیارم دیگه جمعش نمیشه کرد و تا ابد زخم این دوستی روی قلبش میمونه… تنها کسی رو که واقعآ دوست داشته مهدی بوده… که اون هم نه دیگه جواب تلفن بهش میداده نه هیچی دیگه، سارا هم سر خورده میشه و ناراحت… همیشه وقتی درباره این روزهاش صحبت میکرد، ترسم این بود که موقعی رفتن من سارا چجوری عکس العمل نشون خواهد داد. اون موقع با خودم شرط کردم که سارا رو تنها نزارم… حداقل تا یجا بعد از تموم شدن دوستی باهاش باشم که این بار لطمه زیاد نخوره، و یک نفر قابل اطمینان پیشش هست و پای تلخی های بعد از «break up» خواهد نشست. حالا هستم… سارا بده ۵-۶ روز که تموم کردیم اصلآ روحیه خوبی نداره، بی خوابی میکشه، حساس شده به هرگونه حرفی، بی تفاوت، ساکت، بد اخلاق، حتی با خانوادش، و هزار مشکله دیگه… خودمو خیلی مقصر میدونم، مخصوصاً اینکه اول من و بعد خودش رو مرتب مقصر میدونه… میگه چرا علی وابستم کردی تو که یک روز میخواستی بری… این حرف واسم خیلی زور داشت… زیاد بروی خودم نه اوردم چون میدونستم از من یکی میشنوه بعد ضرب در ۱۰۰۰ میکنه و میشینه تا صبح بهش فکر میکنه… ولی برعکس دوستی
با بهینه من حواسم خیلی به حرفهای که به سارا میزدم بود. هیچ وقت وعده موندن تا ابد و این حرفارو به سارا ندادم… میدونستم که اگه قراره واقعا مونده گار بشم، با وعده دادن به جای نمیرسم و باید بهش عمل کنم، و این خوش حالیه سارا رو واسه همیشه تضمین میکنه… از طرفی همیشه از اول سعی کرده بودم بهش بفهمونم که چقدر دورمون میتونه نزدیک باشه، یعنی تا دعوایی میشود خود سارا میگفت:» میخای بری، خوب برو، چیکار کنم… فدای سرم…» جوری که آخریا خیلی با مساله «relax» عمل میکرد، و حتا گریه هم نمیکرد… ولی حالا که جدی شده… واقعآ نمیدونم من برای اون فیلمه یک آدمه منطقی خون سرد رو بازی میکردم یا اون نقش آماده به دل بریدن… خدا جون خیلی وقته حتی تو دلمم دعا نکردم… یا اگه کردم از روی خودخواهی و برای خودم… ولی اینبار ازت میخام، عاجزانه میخام که به داده این بنده ات برسی، آدمی که هر زشتی داره از من گرفته و با نبوده من خواهد رفت… خدا نزار سارا به راه بد بره… خدا تمنا میکنم… کمکش کن، بزار نور تورو درک کنه… آخه مگه ازت چی میخاد، جز آرامش… تو که اسمت به قلبها آرامش میده، به اسمت قسمت میدم که این دخترو این بندتو به آرامش برسونی… من کوچیکتم

بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته