سنگینی قلبم روی تمام وجودم حس میکنم، نوشتن ساخت شده و حرف زدن محال. انگار از یک خواب خرگوشی خیلی خوب با یک سیلی محکم بیدار شدم، به خودم اومدم، كه کجام؟؟؟ هدف چی هست؟ برای چی وجود دارم؟ برای چی نفس میکشم؟؟؟ توی خواب قشنگم میخواستم برای کسی نفس بکشم چون به عشق من نفس میکشید! ولی واقعیت چییه؟ من همسفر میخواستم، نه اینکه توی راه به این سختی خوابم کنه! از خوابی كه میدیدم راضی بودم،و هاستم چون از کابوسی كه داشتم خیلی بهتر بود، ولی بازم اون چیزی نیست كه من میخوام؟ چرا آخه؟؟؟ چطوری میتونم از این کوچی بن بست بیرون برم؟ خودم باید برم یا کسی می برتم ؟؟؟