دستم به نوشتن خیلی‌ کم میره، فکر می‌کردم اگه بیکار بشم شب و روز سرمو می‌تونم با نوشتن توی بلاگ گرم کنم، ولی‌ خدا میدون چندبار متنهای نصف نیمه رو پاک کردم، صفحه رو بستم و ذهنمو پر از هیچ کردم، دوای دردم شده خواب، خوابیدن و خواب دیدن، خوابیدن و ندیدن. دیگه به سختی می‌تونم خودمو تو آیینه بشناسم، اسمم هم بخاطر تکرار بقیه یادم نمیره! نمیدونم آدما واقعا چیزی که من میبینمو میبینن یا نه، نمیدونم اصلا این چیزها  میتونه اثری که رو من گذشته روی اونها هم بذاره، یا نه… خیلی‌ ساده از کنارش رد میشن، یا حالا ساده هم رد نشند، به هر حال از کنارش رد میشن!!! آخه لامصب کسی‌ هم پیدا نمی‌شه اینچیز هارو بهش بگم، چه برسه بخواد بفهمه یا نه، که احتمال زیاد هم نمیتونه اون دردی رو که من  میکشم رو بکشه، ولی‌ آخه چرا… مساله که اینقدر پیچیده نیست، اگه شعار زندگی‌ ما شعر سعدی باشه که میگه» بنی آدم از یک پیکر اند…» چطوری ما میتونیم نفس راحتی‌ بکشیم وقتی‌ میبینیم این همه اتفاقی بد اطرافمون میافته، چطوری میتونیم فکر آیندمون باشیم وقتی‌ داریم با شکستن استوخونهای یکی‌ دیگه فردامونو میسازیم. نمی‌خوام مطلب رو کامل بازش کنم، یا مثل خیلیها از خدا شکایت کنم که آدما لایق این چیزا نیستن، و باید تو بهشت باشن و راحت زندگی‌ کنن. ولی‌ دوست عزیز اگه روزی این مطلب رو خوندی بدون ما مقصریم اگه بچهٔ تو بیمارستان بزرگ می‌شه و منتظر کلیه هستش. بدون ما مقصریم اگه یکنفر میتونه «فراری» بخره و یکنفر دیگه کفشهای پارهش رو با خواهرش شریک می‌شه. بدون ما مقصریم اگه اون همه آدم دارن زیر آفتاب از تشنگیو گشنگی تلف میشن. بدون ما آدمارو معتاد کردیم. بدون ما نزاشتیم این زمین بهشت باشه، و حالا واسه راحت کردن کارمون میگیم همش تقصیر اونی که بالا نشسته. ولی‌ اگه با این حرفا موافق نیستی‌ خودتو اصلا ناراحت نکن، چون نصف دیگهٔ وجود من دوستی‌، نیمهٔ که میگه همهٔ اینا قسمت انسان هست… وجودی که بار امانتش رو راحت میذاره زمین و میگه:»خدایا تو بار سنگینی‌ به من دادی، من دیگه نیستم».

ولی‌ بهت قول میدم این نیمه هارو روزی یکیش کنم، یا راهی‌ پیدا می‌کنم که دنیای که خودم میبینم نجات بدم، یا منم مثل تو اونقدر مست خوشی‌ میشم که دیگه این وزنه سنگین بار اذیتم نکن، میندازمش یگوشه و بجای اینکه یه عمر دلا دلا راه برم، سرمو بالا میگیرم و به سوئ آیندم میدوم…